جهان تا جهان نقش و صورت گرفت کدامست از این نقشها آن ما

شعری از فریدون مشیری

 

در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخن گوی توام
من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطر آلود
شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو
من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر شط مواج سیاه همه عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه من گرم رقصی موزون
کاشکی پنجره من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه زاینده اشک گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است 
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرود کدورت افسوس!
شوق باز آمدن سوی تو ام هست اما
تلخی سرد کدورت در تو سخت دلگیرتر است
پای پوینده راهم بسته است
ابر خاکستری بی باران راه مرغ نگاهم بسته
وای باران باران شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها میبینم
و ندایی که به من می گوید
گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است
دل من خواب پروانه شدن می بیند

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٢ساعت٤:٠٤ ‎ب.ظتوسط Aragorn | نظرات ()